تبلیغات
جنس رؤیــــــا - رؤیای صادق یا دژاوو

رؤیای صادق یا دژاوو



چرا گاهی فکر می کنیم صحنه ای را قبلاً دیده یا در جایی بوده ایم؟


تیتر بالا کافی بود تا این مطلب رو با شما هم درمیان بذارم . راستش برای منم خیلی وقتا پیش اومده که فکر کنم یه صحنه رو قبلاً دیدم و جالب اینه تموم وقایع ، مو به مو اتفاق میفته و یه جور حس ماوراء طبیعی بهم دست میده که نگو و نپرس. اگه شما هم مثل ِ من دچار این حالت ها میشید پیشنهاد میکنم ادامه مطلب رو بخونید هر چند که دلایل و فرضیه هایی که آورده زیاد منو قانع نکرد


رؤیای صادق یا همان دژاوو ، اتفاقی نادر است اما زمانی که رخ می دهد به خوبی می توان آن را حس کرد. زمانی که برای نخستین بار قدم به یک شهر جدید می گذارید، امری آشنا به ذهنتان خطور می کند و شما را برای لحظه ای به فکر فرو می برد. با خود می گویید: «حتما قبلا اینجا بوده ام.»

اما اینطور نیست. پس چه اتفاقی باعث به وجود آمدن این حس می شود؟


ادامه مطلب ...


حقیقت این است که هیچکس علت واقعی بروز این مساله را نمی داند. دژاوو در اصل یک کلمه فرانسوی به معنای «پیشتر دیده شده» است؛ حس آشنایی با امری کاملا تازه که در اعماق مغز ما پنهان شده است. مطالعه در مورد این پدیده امری کاملا دشوار است زیرا اغلب مردم زمانی که این حالت را تجریه می کند نه در آزمایشگاه حضور دارند و نه اینکه انبوهی از دستگاه های پایش مغز به آنها متصل شده.

با این همه مدت های طولانیست که پژوهشگران در پی پاسخگویی به این سوال هستند و از سال ۱۸۸۸ میلادی تا کنون به دنبال یافتن راهی برای توصیف تجربه رویای صادق، بیماران مبتلا به صرع را مورد آزمایش قرار می دهند.

در جریان آزمایشات صورت گرفته مشخص شد بیمارانی که به انواع مختلفی از بیماری صرع مبتلا هستند نسبت به آنهایی که از این اختلال عصبی رنج نمی برند، بیشتر چنین حالتی را تجربه می کنند.

تحقیقات انجام گرفته روی آن بیماران نشان داد که حس رویای صادقانه در این افراد احتمالا به خاطر بروز حمله در لوب تمپورال رخ می دهد؛ بخشی از مغز که به درک حسی، تولید کلام و حافظه ارتباط پیدا می کند.

در جریان یکی از این حملات ارسال سلول های عصبی با اختلال روبرو می شوند و پیام های به هم ریخته ای برای بخش های مختلف بدن ارسال می شود. اگر بخواهیم به صورت ساده تر بگوییم در این بیماران دژاوو به خاطر اتصال رشته های عصبی شان به یکدیگر رخ می دهد.

برخی از دانشمندان باور دارند که موارد مشابه به این نوع اختلالات عصبی (نوعی قطعی سیستم بدن) مغز انسان را از هرگونه حمله خالی کرده و باعث می شود که فرد بدون هیچ دلیل خاصی این حس آشنایی را تجربه کند.

فرضیه دوم هم به نوع دیگری از اختلالات مغزی اشاره دارد و به گفته آنی کلیری استاد روانشناسی یادگیری در دانشگاه کلورودا این بار اما مشکل به حافظه باز می گردد.

به گفته وی چیزی در شرایط یا محیط تازه وجود دارد که حافظه مربوط به گذشته مشابه را فعال می کند اما مغزهای ما توان یادآوری آن را ندارند.

کلیری برای توضیح بیشتر تصمیم می گیرد که مثالی در این رابطه بیاورد: تصور کنید که برای نخستین بار از پاریس دیدن می کنید و تصمیم می گیرید که به موزه لوور بروید. چشمانتان به هرم شیشه ای غول پیکری می افتد که در حیاط موزه قرار دارد و به ناگاه آن حس عجیب به سراغتان می آید.

در آن لحظه مغز شما از یادآوری خاطره ای که می تواند توضیح مناسبی برای این موضوع باشد باز می ماند: چند ماه قبل احتمالا به تماشای رمز داوینجی نشسته اید، فیلمی که نگاهی نزدیک دارد به هرم لوور.

کلیری می گوید ناتوانی در یادآوری آن تجربه خاص باعث می شود که صرفا همین حس آشنایی را با موقعیت فعلی خود تجربه کنید.

کلیری گمان می کند که این حس آشنایی از توانایی ما برای یادآوری پیکره بندی مکانی محیط پیرامونمان نشات می گیرد و برای تست این فرضیه تصمیم می گیرد که آن را در محیط آزمایشگاهی به وجود آورد.

او و تیمش با استفاده از بازی شبیه سازی شده سیمسون ها دو صحنه یکسان را در لوکیشن های مختلف ایجاد می کنند. نخستین صحنه به یک منطقه روستایی مربوط می شود که درختی در مرکز آن قرار دارد و گیاهان مختلفی آن را احاطه کرده اند و گلدان هایی هم روی دیوار آویزان شده اند. صحنه دوم موزه ای را نشان می دهد که در آن مجسمه ای از همان درخت در مقیاس بزرگ تر قرار دارد و گیاهان مختلف نیز آن را در احاطه خود دارند و سبدهایی از گل نیز با دیوارکوب به دیوارها متصل شده اند.

زمانی که شرکت کنندگان در این آزمایش اتاق دوم را دیدند اعلام کردند که حسی شبیه به رویای صادقانه را تجربه کرده اند اما نتوانسته بودند که آن را به زمان دیدن اتاق نخست ارتباط دهند.

کلیری می گوید: زمانی که مردم صحنه ای با نمای مشابه را می بینند این حس آشنا بودن را تجربه می کنند اما نمی توانند بفهمند که علت بروز چنین احساسی چیست.

یک توضیح محتمل دیگر هم برای این مساله وجود دارد که به سال ۱۹۲۸ باز می گردد. در آن دوران ادوارد تیچنر روانشناس با ذکر مثالی در مورد عبور کردن از یک خیابان این پدیده را توصیف نمود.

طبق گفته او، زمانی که ما شروع به رد شدن از خیابان می کنیم به صورت غریزی به سمت چپ نگاه می کنیم اما اگر چیزی در سمت راست توجه مان را به خود جلب نماید سرمان را به آن سمت باز می گردانیم.

پس از آنکه مجددا نگاهمان را به سمت چپ معطوف کردیم، مغزمان احتمالا نگاه نخست را فراموش کرده و نگاه دوم نوعی حس آشنایی را در ما به وجود می آورد چراکه در این مورد واقعا چنین صحنه ای را دیده ایم.

در بسیاری از موارد افراد نمی توانند توضیحی برای علت بروز این پدیده ارائه دهند. در مواقعی که نامی اصطلاحا سر زبانمان است اما نمی توانیم بیانش کنیم هم همین اتفاق رخ می دهد. مطمئن هستیم که واژه ای را می دانیم اما نمی توانیم آن را به بخش جلویی مغز خود بیاوریم.

زمانی که یادآوری آن عبارت با شکست روبرو می شود حافظه انسان روش دیگری را برای اطلاع دادن از این حقیقت که چیزی مرتبط با آن وجود دارد اتخاذ می کند. در واقع چیزی در مغزمان وجود دارد که دوست داریم به دنبالش بگردیم.





برای اشتراک گذاری این مطلب به روی آیکون زیر کلیک کنید : موضوع: گوناگون،
منابع: date plus،
نگارش در چهارشنبه 18 شهریور 1394 ] ساعت [ 11:19 ب.ظ ] [ افشین ]
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
هلیا پنجشنبه 19 شهریور 1394 10:34 ب.ظ
باهاتون موافقم ،شما لطف دارین ولی خودم احساس میکنم یکم پر حرفی بود
افشین پاسخ داد:
هلیا پنجشنبه 19 شهریور 1394 12:36 ق.ظ
سلام و ممنون از پست پر محتواتون
ولی متاسفانه یا نمیدونم خوشبختانه ،من قانع نشدم اصلا ..
من از 10 سالگی رویاهای صادقه دارم
و بعدا فهمیدم که مادرم هم این توانایی رو داشته ولی عجیب تر ،طوریکه مرگ پدربزرگم رو در سن 15 سالگی 6 روز قبل از فوتش دید و از اون موقع خودش رو سرزنش میکنه که چرا به پدرش اطلاع نداد که اون خواب رو دیده
خودم هم بار ها شده که وقایعی رو دیدم نه فقط محدود به بعضی چیزها مثل موردی که اول پستتون اشاره کردین ، یکبار وقتی 18 سالم بود دیدم که پدرم تو خیابون تصادف میکنن و باعث فوت پسر بچه ای میشن هرچند تصادف اتفاق افتاد تو همون خیابون ولی با صدقه هایی که رد کرده بودیم خداروشکر فقط پای پسر بچه شکست
فکر می کنم رویاهای صادقه یکجور هدیه است
اابته مادرم میگفت به مرور زمان ،بابالارفتن سنش کم شد تا بالاخره دیگه الان اصلا رویاهای صادقه نمیبینه
در هر صورت مطلب بالا برام قانع کننده نبود
ببخشید کلی حرف زدم دوباره
ممنون از پست خوبتون
پر حرفی منو ببخشید ،معمولا ادم پر حرفی نیستم نمیدونم چرا اینجوری شدم
افشین پاسخ داد:
هلیا خانوم درود بر شما

وقایع جالبی رو تعریف کردین البته متأسفانه تلخ بودن . بله منم با شما موافقم که دلایلشون برای ما قانع کننده نیست ولی خب از طرفی اینجور مسائل رو نمیشه توضیح و دلیل محکمی رو براش آورد .

حرفای شما پرحرفی نبود بلکه هم خیلی خوب و بجا بود . تشکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر